همه ی قبیله ی من عالمان دین بودند
بعد از ازدواجم و تغییر مکان..هر چی سعی کردم که دوباره ای دی اس ال وصل کنم نشد...میگن نمیشه ...بی سیم هم معایب خودش رو داره...الان هم که موقع امتحاناست و اومدم کافی نت... از همه کسانی که میان و به من سر می زنن ممنون نمی خواستم وبلاگم اینجوری بشه ...کلی شعر هست که هنوز ننوشتم ...و مطالب زنان ونوسی و مردان مریخی هم نیمه کاره رها شده... ... بعد از ازدواجم زیاد نتونستم بیام تا به روز کنم شرمنده ی همه اما به زودی میام عید امسال سالگرد تولد وبلاگم بود وقتی یک ونوسی ناراحت است،هم سربسته صحبت می کند و هم خواهان حمایت خاصی از سوی همسرش است.او به شکل مستقیم در خواست حمایت نمی کند زیرا در ونوس همه می دانستند که چگونه درخواست خود را به طور ضمنی در سخنان خویش مطرح سازند. ادامه ی مطلب را از دست ندهید... از ستاره ها یک شب از ستاره ها مرا صدا زدی یک شب از ستاره ها،به نامی آشنا،مرا صدا زدی شب پر از ستاره بود شب پر از ستاره های بی شماره بود از ستاره ها مرا صدا زدی من جواب دادم آن صدای دوردست را، من جواب دادم آن صدای پرطنینِ بی شکست را، از جهان ِروشنِ ستاره ها تو آمدی دستهایم از نوازش تو پرستاره شد گونه هام شعله زد، سینه ام پر از شراره شد. گویی آسمان مرا به سوی خود کشید یا که در من آسمان پرستاره ای دمید. . . . ناگهان کوه و دشت و آسمان هم صدا شدند، یک صدا من و تو را صدا زدند. از طنین دلکش ترانه شان،ستاره می شکفت از هوا ستاره می چکید، بر زمین ستاره می نشست، دشت های بی کرانه از ستاره موج می زدند، کوه های سرکشیده،بر فراز قله هایشان تاجی از ستاره می زدند. دست های پرستاره ای از آسمان به سوی ما دراز می شدند: دست های پرستاره ای از آسمان دست های روشن و ستاره بار کهکشان... . . . شب پر از ستاره بود شب پر از ستاره های بی شماره بود. جالب اینجاست که آنها رابطه ی خوبی با هم داشتند چون می توانستند به زبانهای گوناگون صحبت کنند.وقتی آنها دچار مشکل می شدند برای کمک به حل مشکل خویش پیش یک مترجم می رفتند.همه می دانستند که ومنوسی ها و مریخی ها به زبان های گوناگون صحبت می کنند.از این رو وقتی دچار عدم تفاهم می شدند،آنها خودشان قضاوت نمی کردندو یا با یکدیگر درگیر نمی شدند،بلکه فرهنگ واژگان خود را بر می داشتند و با رجوع به آن،به گونه ای کاملتر یکدیگر را درک می کردند. ادامه ی مطلب رو اگه دوست دارید بخونید...!! منم یه تقویم ِ پُر از زمستون چله نشینه دلی درب و داغون سال کبیسم و ...شگون ندارم از هیچ کسی خاطره ای ندارم جز یه نفر که درب و داغونم کرد .. برَه بودم ...گرگ بیابونم کرد .............................. اما همه چی دست به دست هم داد تا نتونم روز تولدم آپ کنم............ به قول شاعر"هیچ وقت دیر نیست" !یه شعرقدیمی میذارم................ .................. ............ منتظرم ...... .. . همه ی قبیله ی من عالمان دین بودند مرا معلم عشق تو شاعری آموخت "سعدی" مبارک سال نو هزارو سیصدو... نه،لزومی ندارد بگویم چه شد که من، که تو... کلاغی که پَر و زخم لباسی که افتاد روی بند و بادِ کتک ها. آی! بند بندِ دلم ... هر چند مهم نیست هزار و چند باره شد. یگانه اردیبهشت ۱۳۸۷ هر کی زودتر تبریک بگه ...دارمش! با شعری تازه به روزم در و منتظرت... من از تو می مُردم اما تو زندگانی من بودی تو با من میرفتی تو در من می خواندی وقتی که من خیابان ها را بی هیچ مقصد می پیمودم تو با من میرفتی تو در من می خواندی تو از میان نارون ها،گنجشک های عاشق را به صبح پنجره دعوت می کردی وقتی که شب مکرر می شد وقتی که شب تمام نمی شد تو از میان نارون ها،گنجشک های عاشق را به صبح پنجره دعوت می کردی تو با چراغ هایت می آمدی به کوچه ی ما تو با چراغ هایت می آمدی وقتی که بچه ها می رفتند وخوشه های اقاقی می خوابیدند و من در آینه تنها می ماندم تو با چراغ هایت می آمدی... تو دست هایت را می بخشیدی تو چشمهایت را می بخشیدی تو مهربانیت را می بخشیدی وقتی که من گرسنه بودم تو زندگانیت را می بخشیدی تو مثل نور ، سخی بودی تو لاله ها را می چیدی و گیسوانم را می پوشاندی وقتی که گیسوان من از عریانی می لرزیدند تو لاله ها را می چیدی تو گونه هایت را می چسباندی به اضطراب پستان هایم وقتی که من دیگر چیزی نداشتم که بگویم تو گونه هایت را می چسباندی به اضطراب پستان هایم و گوش می دادی به خون من که ناله کنان می رفت و عشق من گریه کنان می مرد تو گوش می دادی اما مرا نمی دیدی.
![]()
ادامه مطلب

ادامه مطلب

![]()
![]()
من از تو می مردم 
| Design By : TopBlogin |


